از دیروز تا امروز

متولد مرداد ۱۳۳۳ چه زود گذشت اما پر بار و پر ماجرا و پر مخاطره گذشت وقتی فقط هجده سال داشتم و با حمایت نقی ظهوری ( پدرخوانده ) شدم نویسنده صفحه شایعات مجله جوانان توی آینه تاکسی ها دنبال پر رنگ شدن سبیلهایم بودم ، حالا با داشتن ۷۲ اثر هنری در مقام نویسنده و کارگردان شامل فیلم و تئاتر و نمایشنامه و فیلمنامه و کتاب با داشتن دکتری بارم سنگین شده اما سنگینی آن باعث آزارم نیست و باعث خوشحالی

از دیروز تا امروز

متولد مرداد ۱۳۳۳ چه زود گذشت اما پر بار و پر ماجرا و پر مخاطره گذشت وقتی فقط هجده سال داشتم و با حمایت نقی ظهوری ( پدرخوانده ) شدم نویسنده صفحه شایعات مجله جوانان توی آینه تاکسی ها دنبال پر رنگ شدن سبیلهایم بودم ، حالا با داشتن ۷۲ اثر هنری در مقام نویسنده و کارگردان شامل فیلم و تئاتر و نمایشنامه و فیلمنامه و کتاب با داشتن دکتری بارم سنگین شده اما سنگینی آن باعث آزارم نیست و باعث خوشحالی

۴ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

۲۶
آذر

ک قصه مفهومی قدیمی! تو روستایی، سه پیرمرد ساعت‌ها روی یک نیمکت نشسته بودند،حالا چرا نشسته بودند من نمی‌دانم! زن و شوهر رومانتیک جوان ساکن روستا نزد سه پیر مرد می‌روند و آنها را برای خوردن ناهار دعوت می‌کنند. یکی از پیرمردها می‌گوید؛ ما سه نفر به اتفاق یکجا نمی‌رویم(!) زن جوان گیج و علت را جویا می‌شود؛ پیرمرد توضیح می‌دهد، که من ثروت هستم و هر کجا می‌روم با خود ثروت می‌برم و با دعوت دوستم آقای موفقیت، موفقیت زندگیت تضمین شده است. نفر سوم آقای عشق است و اصولا استقبالی از او برای دعوت نمی‌شود! زن و شوهر بعد از تشریک مساعی تصمیم می‌گیرند آقای عشق را به خانه دعوت کنند، ثروت و موفقیت، عشق را همراهی می‌کنند! زن می‌گوید: تو که گفتی ما به اتفاق یکجا نمی رویم؟! ثروت پاسخ داد؛ گفتم، ولی هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقیت هم‌‌ هستند. از سه فیلم لاکچری-هنری روی پرده!! آقای زالو، کفایت مذاکرات و های کپی به دلیل حدود نیم قرن غیبت مرتضی عقیلی و حضورش در فیلم «های کپی» عشق، تقدیمش شد تا که ثروت و موفقیت هم همراه او باشند. گرچه دیر زمانی است جای پادشاه حقیقت، کارمند فکسنی اداره وقاحت نشسته و تصمیم گیرنده اول و آخر است! فقط با دیدن تیزر فیلم های کپی، در یکی از تلویزیون‌های بی نام و نشان ناکجاآباد، شوربختانه فیلم های کپی هم مثل صدها فیلم ساخته شده این دوران، وام گرفته از هنر هنرمندانی است که یا در بین ما نیستند و یا در دیار ما حضور ندارند؛ هنرمندانی مثل معین، هایده، داریوش، فرهاد، ستار، گوگوش، بهروز وثوقی و… در فیلم های کپی پلاکارد فیلم‌های سلطان قلبها و گنج قارون فردین آقای اول سینمای ایران دیده می‌شود! لازم اسن یادآوری کنم که مرتضی عقیلی در نود و پنج درصد از فیلم‌های پیش از انقلاب، نقش مکمل و یا نقش سوم را بازی کرده و در تمام این فیلم‌ها، یک «قرکمری» هم در کنار بانوان بازیگر داشته! بازی‌های عقیلی در فیلم‌های قبل اتقلاب، البته با فرمت خاص و موقعیت‌های زمانی بوده اما در های کپی می‌بینیم که او زیر حجم سنگینی از رنگ و گریم، دوباره و باز همان رقص کافه‌ای‌اش را همچون میراثی ارزشمند(!) حفظ کرده… مرتضی عقیلی برای تبلیغ فیبم های‌کپی، ویدیویی در فرودگاه لس آنجلس، در کنار عکس پنجاه سال قبل و مربوط به روزگار جوانی‌اش گرفته و در دنیای مجازی به نمایش گذاشته است! شیوه‌ای از تبلیغات منقرض شده که تاریخ مصرف‌شان به سی سال پیش برمی‌گردد به زمان شوی «میرزا فتح اله» در کنار هوتن! قبل از مرتضی عقیلی بزرگان سینمای ایران مثل ناصر ملک مطیعی، ایرج قادری، سعید راد و بهمن مفید به سینما برگشتند، ناصر ملک مطیعی و بهمن مفید از این بازگشت سخت پشیمان بودند، ایرج قادری و سعید راد را نمی‌دانم. فریدون گله می گفت؛ مرتضی عقیلی اعتماد به نفس بالایی دارد، فیلم گلهای کاغذی را که ساخت، با اعتقادی راسخ می گفت؛ این فیلم از فیلم‌های فردین پرفروش‌تر می‌شود! امیدوارم فروش گیشه‌ای فیلم های کپی به سرنوشت فروش گلهای کاغذی دچار نشود. یکی از دوستان فرهنگی و از ناشرین معتبر ایران یادداشتی را برای اینجانب ارسال که خواندنی است؛ او نوشته: در این روزها اگر در خیابان‌های تهران قدم بزنی، کافی‌ست از چهارراه ولیعصر تا میدان فردوسی یا از خیابان کریم‌خان تا باغ‌موزه‌ها راه بروی؛ گویی شهری را می‌بینی که از زیر خاکستر سال‌ها خستگی و فشار، دوباره شانه راست کرده و بال‌هایش را باز کرده است. تهران در سکوت و بی‌سروصدا، اما با ضرباهنگی پیوسته و زنده، دارد به یک پایتخت هنر تبدیل می‌شود؛ نه هنرِ ویترینی و فرمایشی، بلکه هنری که از دل مردم، از پستوهای خانه‌ها، کارگاه‌های کوچک، سالن‌های خصوصی و حتی پیاده‌روها بیرون می‌زند. 🔴 تهران روی صحنه است تئاتر شهر که روزگاری تنها نماد رسمی اجرای نمایشی در تهران بود، حالا فقط یک نقطه روی نقشه‌ است. از تماشاخانه‌هایی در میدان هفت‌تیر و خیابان نوفل‌لوشاتو تا سالن‌های خصوصی در خیابان‌های فرشته و پاسداران، هر شب چندین نمایش هم‌زمان روی صحنه‌ می‌روند. مخاطبان ترکیب متنوعی هستند؛ دانشجو، کارمند، نویسنده، پدر و مادرهایی با بچه‌های نوجوان. آنچه در سالن‌ها جریان دارد، صرفاً یک اجرا نیست؛ یک گفت‌وگوی زنده‌ میان جامعه و خودش است. ایده‌ها جسورتر شده‌اند، زبان نمایش‌ها شفاف‌تر و دغدغه‌ها اجتماعی‌تر، حتی نمایش‌های خیابانی در بوستان‌ها و پیاده‌روها دوباره جان گرفته‌اند؛ جایی که مردم نه تماشاچی انعطاف‌پذیر، که بخشی از صحنه می‌شوند. 🔴 صدای موسیقی که از هر سوی شهر می‌رسد کنسرت‌ها دیگر فقط در سالن وزارت کشور یا سالن میلاد نمایشگاه نیستند. سالن‌های کوچک‌تر، فضاهای کافه-کنسرت، اجراهای مستقل، موسیقی راک، تلفیقی، سنتی، فولک، رپ و حتی موسیقی کلاسیک معاصر، همگی بی‌وقفه در جریان‌اند. بله، هنوز قوانین و محدودیت‌ها هستند؛ اما به‌طرزی شگفت‌انگیز، جامعه راه خودش را پیدا کرده است، جوان‌ها روی پشت‌بام‌ها، گاراژها و استودیوهای خانگی موسیقی ضبط می‌کنند. گروه‌های جدید دیگر منتظر معرفی رسمی نمی‌مانند؛ خودشان خود را می‌سازند، پخش می‌کنند، و دیده می‌شوند! مردم در تهران با حمایت‌های خودشان فریاد می‌زنند ما حتی نیاز به برگزاری کنسرت‌های هماهنگ شده‌ی بین‌المللی مثل جنیفر لوپز در عربستان و دیگران نداریم، ما خودمان گروه‌های خودمان را داریم، بذارید خودمان را بشنویم! 🔴 تهران، شهری که به شهر ایونت‌های هنری تبدیل شده ایونت‌ها دیگر نیاز به حمایت رسمی یا مجوزهای عظیم ندارند. از نمایشگاه‌های هنری کوچک در آپارتمان‌های قدیمی مرکز شهر گرفته تا بازارهای هنر در کافه باغ‌ها، نشست‌های نقد کتاب، پرفورمنس‌های شهری و فستیوال‌های مستقل؛ تهران دارد مثل یک موجود زنده نفس می‌کشد. این جریان چیزی شبیه به پاریس پس از جنگ، لندن دهه‌ی ۶۰ یا برادوی در نقطه اوج خود است: هنر نه به عنوان «تزئین» که به عنوان هویت جمعی. 🔴 تفاوت تهران با پروژه‌های "ساخته‌شده" در نقاطی مانند عربستان، امروزه هزینه‌های میلیارد دلاری برای ساخت هویت فرهنگی صرف می‌شود. کنسرت‌های بزرگ، فستیوال‌های مجلل، معماری‌ باشکوه، اما مشکل این‌جاست: هویت را نمی‌شود خرید، و اینجا دقیقا می‌رسیم به صحبت‌های آن جغرافی‌دان بزرگ آمریکایی که گفت؛ هیچ چیز جعلی درباره ایران وجود ندارد، درست برعکس همسایگانش… آنچه امروز در تهران در حال رخ‌دادن است، حاصل تاریخ، ادبیات، موسیقی، عرفان، زبان و تجربه‌ی زیسته‌ی یک ملت است. ایران با همه‌ی پیچیدگی‌هایش، با شکوه و زخم‌هایش، خودش دارد از درون خودش زاده می‌شود. این اتفاق «مد» نیست، «حرکت» است. تلاشی نیست که از بالا تحمیل شده باشد؛ پاسخی‌ است که جامعه خودش به خودش داده است. حتی در برابر تمام مخالفت‌ها، محدودیت‌ها و فشارهای اجتماعی و فرهنگی، جامعه به یک تعادل جدید رسیده: نه آن سوی افراط، نه این سوی تحمیل؛ مردمی که تصمیم گرفته‌اند زندگی کنند، نفس بکشند، خلق کنند، و فرهنگ را از نو بسازند. 🔴 تهران، شهری که نمی‌توان آن را به عقب برگرداند این جریان را نه می‌شود ممنوع کرد، نه می‌شود خاموش کرد، زیرا هنر در تهران دیگر رخداد نیست؛ ریشه است، بخشی از تنفس شهری، بخشی از مناسبات مردم با خودشان. 🔴 تهران امروز شهری‌ست که در آن: تئاتر به گفت‌وگوی روزمره تبدیل شده، موسیقی به نیاز بدل شده، هنرهای تجسمی به رسانه‌ی بیان عمومی مبدل شده، و خیابان‌ها به صحنه‌ی روایت یک ملت. تهران، دیگر «شهر خاکستری» نیست. تهران شهری‌ست که دارد از خاکسترش بلند می‌شود، آرام، پیوسته، بی‌آنکه کسی پرچمش را تکان دهد، تهران، خودش دارد خودش را زنده می‌کند. و این، زیباترین نوع رنسانس است: رنسانسی که از دل مردم می‌جوشد.

  • جمشید پوراحمد
۲۶
آذر

شنیده‌ام که ژاپنی‌ها ظروف شکسته‌شان را تعمیر می‌کنند چون معتقدند وقتی چیزی آسیب دیده، سرگذشتی دارد‌ که آن را زیباتر می‌کند. جناب مطلبی؛ امروز همه ما آسیب‌دیده هستیم و برای نفس کشیدن، در جنگ و تقابل با آسمانی هستیم که دچار بیماری شده(!) اما در سرگذشت شما، گنجینه‌ای گرانبها از فرهنگ و هنر است، که باید همچنان مراقبش بود تا پایدار بماند. جناب مطلبی؛ هرچند در معرفت و محبت جنابعالی همیشه به روی بنده باز بوده و هست... اما جای گفتن، شنیدن، دیدن، نوشتن و پشت دوربین ایستادن شما خالی است. من که عادت، خصلت و باور شما را می‌شناسم، صبرتان که تمام می‌شود، جایی نخواهید رفت و از همان جاست که معرفت شما شروع می‌شود. حال سینما و اهالی دلسوزش آن چنان خراب و اوضاع طوری شده است که «آب سربالا می‌رود و قورباغه هم ابوعطا می‌خواند»! با اینکه خوانده بودم، رشد یعنی اجازه دهید دیگران روایتی را اشتباه از شما بسازند، درحالی که می‌دانید حقیقت، یک روز آشکار می شود. غریبه‌ای در صفحه اینستاگرام خود، از آقای عباس محبوب که برای معرفی این هنرمند تلویزیون، باید متوسل به مقدسات شویم(!)، خاطره‌ای از بزرگ‌زاده سینمای ایران«فردین عزیز» و در زمان ساخت فیلم «سرجوخه جبار» و اینکه ایشان همبازی فردین بودند. متاسفانه بعضی از این خاطرات از فیلم‌های هندی هم اغراق آمیزتر هستند!! جناب مطلبی بنده این اجازه را از طرف دوستان خیلی عزیز و مشترک دارم...عزیزانی چون، مسعود جعفری جوزانی و جبار آذین و مسعود داودی که سئوال کنم، استاد مطلبی؛ حالتان چطور است؟

  • جمشید پوراحمد
۲۶
آذر

این دیالوگ‌ طولانی‌ زنده‌یاد خسرو شکیبایی در سریال روزی روزگاری، خاطرتان هست؟ -بلدی با زنجیر سوخت، سوخت بکنی؟! با تبر چطور؟ بلدی؟! بلدی کتیرا بگیری؟ چوپانی چطور؟ می‌تونی گله بچرونی؟ تا حالا رنگرزی کردی؟ بلدی دست و پای حیوون جابنداری؟ بلدی مشک بزنی، شیر بدوشی، دیگ بشوری، دوغ بزنی؟ بلدی رختهایت را بشوری؟ بلدی سه بار نون بخوری، پنج بار شکر خدا بگی؟ در این دورانی که مبتذل‌سازی و ابتذال‌اندیشی، سکه رایج شده باید خطاب به جناب مسعود جعفری جوزانی بگویی: بلدی فیلم فسیل، عینک قرمز، کوکتل مولوتف، خانه ارواح، دایناسور و آقای زالو بسازی؟ فیلمی که بازیگر نخست‌اش در شصت سالگی هم نقش جوان اول بازی می کند؟! بلدی‌ برای تلویزیون سریال چارخونه بسازی و بعد متحول شوی و فیلم -مثلاً- هنری مبتذل فاقد معنا و مفهوم «صبحانه با زارفه‌ها» را بسازی؟! و بعد هم ادیب و شاعر بشوی و آنها را جزیی از افتخارات در خارج از کشور بگویی؟!! من یک کلمه هم انگلیسی بلد نیستم؟! آقای ادیب شما اگر فقط یک دیپلم فرسوده داشته باشی، باید خیلی بیشتر از چهار کلمه انگلیسی بلد باشی(!) و روزی یک مهمان سلبریتی را به برنامه خود دعوت کنی، که فقط ادعای از حفظ بودن تمام غزلیات خیامش و از طرفی خواندن آهنگهای مرحوم هایده در دبی در تناقضی آشکار باشد و دریغا در این وضع اسف‌بار، نشود، فرهنگ خفته ایران زمین را بیدار کرد! جناب جوزانی؛ این سومین یادداشتی است که به بهانه سریال «پوریای ولی» می‌نویسم. چند روز پیش یادداشت طبق معمول بسیار زیبایی از جناب جبار آذین و چندی پیش یادداشت پر محتوای دیگری از استاد داودی در خصوص این پروژه ملی و فرهنگی را خواندم. جناب جوزانی؛ ما در سال‌های جنگ، همسایه‌ای داشتم که سرهنگ بازنشسته بود... جناب سرهنگ قبل از سال ۵۷ فرمانده یک پادگان مرزی کشورمان با شوروی سابق بود. سرهنگ تعریف می کرد؛ زمان بازدید از پادگان، سربازی را با کوله پشتی در بازداشگاه دیدم و از او سئوال کردم جرمت چیست؟ و سرباز بعد از عجز و لابه گفت؛ بی گناهم… سرهنگ گفت: نامت چیست سرباز؟ سرباز: اکبروف... (اوف یک پسوند روسی است که در زمان اتحاد جماهیر شوروی به نام های خانوادگی برای جنس مذکر اضافه می شد.) سرهنگ؛ پدر بیامرز، خود اوف، شش ماه حبس دارد!! جناب جوزانی؛ ساخت سریال پوریای ولی در این بازار فرهنگ کُش و پررونق ابتذال، مجازات حبس دارد! جناب جوزانی؛ ساخت فیلم‌های جاده‌های سرد و شیر سنگی، حبس دارد و داشتن سواد سینمایی هم جرمی مضاعف است! در سینمایی که گفته شده که یکی از مدیران ارشد وزارت ارشاد فرموده بودند؛ «ابتذال را بر تفکر ترجیح می‌دهیم!» انتظار اندیشه‌ورزی داشتن و پایمردی کردن برای فرهنگ و تاریخ مملکت، خیالی عبث و بیهود و چنین توقعی، جزو ممنوعیت‌هاست از دیدگاه برخی از صندلی‌نشینان، حضور کارگردان‌هایی چون امیر نادری، بهرام بیضایی، عباس کیارستمی، داریوش مهرجویی، ابوالفضل جلیلی، مسعود جعفری جوزانی و ناصر تقوایی اشتباه بزرگی است!!

  • جمشید پوراحمد
۲۶
آذر

استاد جمشید پوراحمد از چهره‌های شناخته شده هنر و ادبیات و هنرهای نمایشی و سینما و تلویزیون و تئاتر و از قلم به دستان خوش قریحه و توانمند فرهنگ و هنر با پشتوانه‌ای غنی از سال‌ها فعالیت ادبی و هنری در کشور است. او که در حوزه‌های مختلف هنر و قلم خوش درخشیده به تازگی یک رمان جذاب به نام "خر خرشناس" به اهالی هنر و دوست‌داران آثار خوب ادبی و هنری تقدیم کرده که با استقبال علاقه‌مندان روبرو شده است. «خر خرشانس» یک فانتزی و به قول پوراحمد یک طنز تلخ اجتماعی است. رمان پوراحمد که در واقعیت و تخیل و طنز و تراژدی، استادانه به نگارش در آمده، روایتگر زندگی و مناسبات و فراز و فرودها و برخوردهای پنج رفیق است که در کنار و پیوند با یکدیگر و مسائل، مشکلات و دغدغه‌های متعدد عاشقانه و خانوادگی و اجتماعی،از مسیرهای طنز و جدی و نگرش منقدانه اجتماعی، از مهر و دوستی و رفاقت و عبور همدلانه و استوار از معضلات و موانع تکامل فردی و انسانی و اجتماعی و دستیابی به قله‌های عشق و امید و آرمان، سخن می‌گوید و متبحرانه ترسیم و تصویرگر ادبی و هنری، پشت و روی زندگی اجتماعی ایران امروز است. جدال خیر و شر و تلاش انسان‌های خاکستری برای ایستادن بر سکوهای انسانیت و شرافت و عدالت، بستر اصلی روایت‌ها، ماجراها و شخصیت‌های خر خرشانس است که در فضایی دلنشین و جذاب از طنز و شوخی و فانتزی و واقعیت‌های تلخ و شیرین به شیوایی در این رمان داستان/سینمایی بازگو می‌شود. مشخصه بارز نثر پوراحمد و رمان او، تابع نبودنش به قواعد دستور زبان فارسی است؛ به گونه‌ای که بسیاری از جمله‌ها پایان ندارند و برخی نیز نیاز به کشف فعل و فاعل دارند و این نوع نگارش، اختصاصی و سلیقه‌ای است. قهرمانان بدشانس رمان خر خرشانس، با ورود یک خر به زندگی آن‌ها، شخصیت و کار و روند فعالیت‌هایشان تغییر و تحول می‌یابد، حضور جناب خر میان پنج قهرمان اصلی رمان با واقعیت‌ها و آرمان‌های آن‌ها از یک‌سو و دنیای هنر و نمایش از دیگر سو،پیوندی شیرین برقرار می‌کند و با باز شدن درهای موفقیت و عشق و رخدادهای مختلف و متعدد زشت و زیبا، زندگی تازه‌ای را برای شخصیت‌های اصلی و فرعی رقم می‌زند که ترسیم و تصویر جذاب آن‌ها با طنز و انتقاد و هجو همراه است. رمان خواندنی و تصویری خر خرشانس اثر جمشید پوراحمد که در نوشتار و توصیف و تصویر، سینمایی است و در پایان هم از تلویزیون سر در می‌آورد، از معدود فانتزی‌های خوب و پر محتوا و جذاب و تاثیرگذار ادبیات نوشتاری و تصویری است که نگاهی امیدوار به زندگی و انسان‌ها دارد. گرچه می‌کوشد تصاویری باورپذیر و واقعگرا از پیچ و خم‌ها و ابعاد وجودی انسان‌ها در گذر و تقابل خیر و شر و فقر و ثروت و عشق‌های راستین و صداقت و عشق‌های کاذب و ناراستی‌های جامعه را به نمایش بگذارد، اما نگاه خوش‌ بین و امیدوار نویسنده و فرجام نیک شخصیت‌های خیر و نیک‌اندیش رمان،مخاطب و خواننده کتاب را به فرداهای بهتر امیدوار می‌کند و می‌تواند با تبدیل شدن به فیلم و سریال نظر مثبت و مساعد مخاطب را به ارمغان آورد. رمان طناز و خوش پرداخت خر خرشناس از آثار خوب نوشتاری پوراحمد است.

  • جمشید پوراحمد