از دیروز تا امروز

متولد مرداد ۱۳۳۳ چه زود گذشت اما پر بار و پر ماجرا و پر مخاطره گذشت وقتی فقط هجده سال داشتم و با حمایت نقی ظهوری ( پدرخوانده ) شدم نویسنده صفحه شایعات مجله جوانان توی آینه تاکسی ها دنبال پر رنگ شدن سبیلهایم بودم ، حالا با داشتن ۷۲ اثر هنری در مقام نویسنده و کارگردان شامل فیلم و تئاتر و نمایشنامه و فیلمنامه و کتاب با داشتن دکتری بارم سنگین شده اما سنگینی آن باعث آزارم نیست و باعث خوشحالی

از دیروز تا امروز

متولد مرداد ۱۳۳۳ چه زود گذشت اما پر بار و پر ماجرا و پر مخاطره گذشت وقتی فقط هجده سال داشتم و با حمایت نقی ظهوری ( پدرخوانده ) شدم نویسنده صفحه شایعات مجله جوانان توی آینه تاکسی ها دنبال پر رنگ شدن سبیلهایم بودم ، حالا با داشتن ۷۲ اثر هنری در مقام نویسنده و کارگردان شامل فیلم و تئاتر و نمایشنامه و فیلمنامه و کتاب با داشتن دکتری بارم سنگین شده اما سنگینی آن باعث آزارم نیست و باعث خوشحالی

۳ مطلب در آبان ۱۴۰۴ ثبت شده است

۲۱
آبان

زنده‌یاد بانو فرخنده گل افشان، همسر اول مرد پر آوازه هنر ایران، استاد محمد رضا شجریان بود. به اعتقاد بنده، ما در جایگاهی نیستیم و نخواهیم بود که اجازه داشته باشیم وارد حریم خصوصی زندگی انسانها شویم. اما به گمانم عشق قوی‌ترین داشته یک انسان است و در صورت ضعف و ناکامی خواهند گفت؛ / صد خوبی و یک گند، به گندت بنویسند... /صد قهقهه یک ونگ، به ونگت بنویسند... /صد جایزه یک ننگ، به‌ ننگت بنویسند…/ دیوانه نشو، حرف نزن، مهر نسوزان /این قافله تک تک به مشنگت بنویسند… بانو فرخنده گل افشان معلمی آگاه و خردمند، هنرمندی کم آشنا و مادری به معنای واقعی «مادر». این خاطره زیبا از دکتر آذری نجف آبادی، نویسنده کتاب «شوق گلستان» و از دوستان دوران مدرسه و جوانی استاد محمد رضا شجریان است که ماجرای نخستین ازدواج عاشقانه استاد شجریان را این گونه نقل می کند؛ «… یک‌ روز شجریان را دیدم بی‌قرار بود و گریان! پرسیدم چی شده؟ گفت: عاشق دختری قوچانی شده‌ام. از وقتی کلاس‌های دوره کارآموزی تمام شده، رفته: نمی‌دونم کجا رفته… گفتم اسمش چیه؟ گفت؛ فرخنده گل‌افشان گفتم: دوست داری ببینیش؟ با تعجب گفت مگه می‌شناسیش؟ غروب جمعه بود. گفتم‌ برو لباس و وسایلت‌ رو بردار بیار بریم نجف‌آباد، فرداش اول مهر بود. به‌نجف آبادِ قوچان که رسیدیم گفتم بریم سر قنات آب (زمین‌های پدرم)، وقتی رسیدیم گفت برا چی اینجا یک‌دفعه سروکله ماشین محمدعلی «بوقی» پیداش شد. هر سال شب اول مهر که‌ می‌شد محمد علی بوقی تمام معلمای زن را می‌آورد سر قنات پیاده می‌کرد… ماشین که ایستاد، خانم ذوقی با خانم گل‌افشان دوتایی از صندلی جلو پیاده شدند. تا چشم خانم گل‌افشان به شجریان افتاد به‌من گفت: دیوانه… چادر سر کردند و رفتند سمت خانه‌ای که پدرم در اختیار معلم‌ها گذاشته بود. از ترس پدرم کسی جرأت نمی‌کرد بدون چادر وارد منطقه بشه. ده‌ روزی شجریان منزل ما بود. گل بوته‌ای تو خونه داشتیم به‌ شجریان می‌گفتم بنشین زیر گل‌بوته، فقط آواز بخوان. پرسید واسه چی؟ گفتم: می‌خوام ببینم ایشون هم به‌شما علاقه داره یا نه؟ صدای آواز شجریان که بلند می‌شد، گل‌افشان از اتاقش که صدمتری با ما فاصله‌ داشت، بیرون می‌آمد، آهسته تا نزدیکی‌های شجریان قدم می‌زد و دوباره برمی‌گشت. وقتی به‌ این علاقه پی‌بردم، به شجریان گفتم شما برو من دنبال کار را می‌گیرم. نزدیک دو ماه تا آخر آبان‌ماه، مرتب می‌رفتم و با گل‌افشان حرف می‌زدم  و می‌خواستم اجازه بدهد شجریان با خانوادش‌ بیان خواستگاری. گل‌افشان می‌گفت: از عاقبت کار می‌ترسم، آخه شجریان یک‌ سال از من کوچک‌تر است. بالاخره آن‌قدر با خانم گل‌افشان صحبت کردم تا راضی شد و قبول کرد ایام عید نوروز با شجریان و پدر و مادر و اقوامش برویم خواستگاری. بیچاره من! آن‌زمان که راه درست و حسابی نبود. یک‌جایی پیاده شدم، سه‌فرسخ پیاده توی برف و بوران رفتم به شجریان و خانواده‌اش اطلاع دادم تا ۱۴ فرودین بیایند برای خواستگاری. در نخستین روزهای سال‌نو، شجریان با پدر و مادرش، من و پدرم با دوتا از دوستان رفتیم قوچان خانه خانم گل‌افشان. پدرش گفت: بفرمایید براچی آمدید؟ گفتیم برای خواستگاری! پدر گل‌افشان قالی فروش، ترک‌ زبان و آدم معروفی بود. به‌پدرم اشاره کرد و گفت: تمام اختیار دختر من دست کربلایی محمدابراهیم است. نفس‌‌ها تو سینه‌ حبس شده بود که پس از دقایقی پدرم گفت: ان‌شاءالله مبارک اولسون... ان‌شاءالله مبارک است…

  • جمشید پوراحمد
۲۱
آبان

خدایا چایی ریختم دو کلمه با هم حرف بزنیم، اگر می‌شود این دنیا را یک حمام ببر که این روزها، «خیلی کثیفه»… عقل سلیم می گوید وارد جزئیات بازگشایی مدرسه‌ای در محله بالاشهر تهران نشویم، چون به احتمال زیاد، این مدرسه متعلق به یکی از ما بهتران است و قابل پیگیری نیست! پس بهتر است که از بی راهه برویم...؛ در بین چند هنرمند حاضر در این بازگشایی، مجری بازیگر باسوادی هم حضور داشت!! یکی از اولین قصه‌های تاریخ بشریت که از کردستان به قوم لر و بعد به تمام ایران رفت را این آقا، در برنامه تلویزیونی به سخره و ابتذال کشاند!! « اتل متل توتوله» / اتل = ستاره / متل = ماه / توتوله = خورشید / «بنام ستاره، ماه و خورشید میترایی» / گوی اُسن چطوره؟ / گوی = به معنای گفتن هست؛ یعنی کسی که از دانایی می‌گوید / اُسن = یعنی شهر کردنشین، یک شهر در ایران باستان / گوی اُسن چطوره؟ / دانای شهر شما چطوره؟ / «نه شیر داره نه پستون»، این یک ضرب المثل بود / نه شیر دارد و نه پستان، یعنی نه کوه داره نه دشت / «دمشو بُردن هندوستون»، دمش = بیماری. یعنی با حال بدش از یک راه صاف بردنش هندوستان درمانش کنند. / «یک زن کردی بستون»، میگه؛ یک بانوی کردی براش بگیرید تا حالش خوب بشه... / «نومشه بنیم عم قزی»، عم قزی = هم‌شهری / اسم بانو رو بزاریم هم‌شهری. رفتن زن کردی گرفتند برای دانای شهر... / «دور کلاش قرمزی»، این بانو مانند مهر مادر زمین / دور کلاهش قرمز هست... و از بزرگان آیین مهر هست / «آچین پاچین دو پاتو ورچین». آچین = بشین / پاچین = دامن یا شلوارت رو درست کن / ورچین = پاهاتو جمع کن / یعنی بنشین و ادب داشته باش. / این بانوی کرد یک انسان بزرگ است... / این شعر زیبای کودکانه متعلق به سه تا چهارهزار سال قبل است و رفته‌ رفته تغییر کرد و سانسور و کوتاه شد. سالهاست که در این کشور فرهنگ، هنر و آموزش با تجارت عجین و سودآوری آن در بین مالکان کشور تقسیم می‌شود و اینکه چند کودک و نوجوان و جوان به دلیل فقر نمی‌توانند به آموزش بپردازند... به خودشان مربپط است و مشکل مسئولین نیست!! مگر مملکت زباله‌گرد، دست‌فروش، راننده اسنپ و بیکار نمی‌خواهد؟! تنها راه رسیدن و ماندن در این وضعیت، یک نوع خیانت آموزشی در یک انقلاب آموزشی است. استاد زن سیاهپوستی می گفت؛ «آموزش خوب یعنی ایجاد نافرمانی و نارضایتی است. من خلاقیت و مخالفت را آموزش می‌دهم و معمولا در جلسه اول وقتی به کلاس می‌روم به دانشجویان می‌گویم؛ من نمی‌توانم انضباط و خلاقیت را آموزش بدهم، کاری که می‌توانم انجام بدهم، این است که کاری را که سیستم آموزشی با شما کرده، خنثی کنم...» خلاقیت یعنی استفاده از عقل، استفاده از مغزمان. اما آموزش مانع استفاده درست از مغزمان می شود، ما از مغز اساتیدمان استفاده می‌کنیم، ما هرگز از خودمان نقل قول نمی‌کنیم و ما با آموزش، اعتماد به نفس خودمان را از دست می دهیم. زیرا اینگونه است که سیستم آموزشی به سیستم سیاسی خدمت می‌کند، هر سیستم سیاسی یک سیستم خاص برای کنترل ذهن دارد و بدون کنترل ذهن نمی‌توانند بر آنها مسلط باشند و این یک امر جهانی است. در واقع مثل این است که ذهن خود را بپوشانیم، که ما هم پوشانده‌ایم…

  • جمشید پوراحمد
۲۱
آبان

در برگزاری هفته یکی از پیشرفته‌ترین کشورها هستیم، از هفته زرشک تا هفته برگزاری آش! با‌اینکه ثانیه‌ها، دقیقه‌ها و ساعت‌های تمام روزهای زندگی‌مان را نگران پرداخت و تسویه حساب با دریافت وام از بانک مرگ هستیم. وامی با بهره سنگین که طلبکارش هیچ رحم و شفقتی هم ندارد! وام و بدهی، بیماری، بیکاری، تورم، فقر، گرانی و بدبختی و فلاکت حالی‌اش نمی‌شود. آتش به اختیار است و بدون اخطار و فرصت، نفست را می گیرد! در چنین شرایطی همه‌ی ما مردم عادی که آرزوی‌مان رفتن و خرید از بازار تجریش است، بیشتر از نان، آب و برق، به شادی نیاز داریم. اما هیچ روز و هفته‌ای در این برگزاری هفته‌ها حتی به اندازه زمان یک «مردی گو» روایت بچه‌های دوبله، آنهایی که فقط در فیلمی چند جمله حرف می زنند، جایی ندارد. نهایت لطف و سخاوت تلویزیون در این شرایط بدحالی ما مردم عادی که از جیب خودمان مبالغ نجومی به سلبریتی‌ها برای برنامه‌ها و سریال‌های‌شان، پرداخت می‌کنیم که شاید درد و غصه‌های‌مان را اندکی فراموش کنیم!! پرداخت این مبالغ، به سنگینی هزینه درمان ایمپلنت کل مردم عادی کشور است که هر روز باید با میخک و انواع مسکن‌های گیاهی و شیمیایی، درد دندان پوسیده و خراب خود را تحمل کنند. در نهایت ما مردم عادی برای فراموش کردن اوضاع و احوال، باید به تلویزیون پناه ببریم و کارشناسی را ببینیم که از مواهب خوشبخت بودن ما نسبت به دیگر کشورها با این گفتار مشابه که پدرهای ما هم نمی‌توانستند درک و هضمش و معنی آن را برای فرزندان به زبان شیرین فارسی ترجمه کنند. مثل؛ خیار تبعض صفقه، اسقاط کافه خیارات شد، بلاخص خیار غبن... فاحش لو افحش!! ایکاش منوچهر نوذری و علی تابش هنوز در بین ما مردم عادی حضور داشتند.

  • جمشید پوراحمد